Arezoo
banner
arezoo58.bsky.social
Arezoo
@arezoo58.bsky.social
قبل تر وبلاگ نویس، عاشق رنگ و نقاشی و عکاسی!
امپول ۹ میلیونی اکسچوا در عرض ۲۸ روز شده ۴۲ میلیون دوستان!!!!!!!
اونم تازه نایابه نایابه! یه مادر که دختر ۱۶ ساله و مبتلا به کنسر داره؛ اومده زار میزنه، قلبم تیکه تیکه ست.
February 7, 2026 at 9:38 AM
امپولهایی که بابا برای جلوگیری از متاستازِ بیشتر؛ ماهانه تزریق میکنه نایاب شدن! دکترش هم تاکید داره یه روز دیرتر نشه!یاد ایام کرونا افتادم که وقتی بابا بیمارستان بستری بود به چه قیمت گزاف و با چه پارتی بازیی رمدسیور پیدا کردم، لعنتیها چطور داروهای به این مهمی رو احتکار میکنید در حالیکه انقدر حیاتین؟!
February 6, 2026 at 10:55 PM
به بمباران مردم و ایرانمون فکر نمیکنم، این ترس انقدر برام بزرگه که ذهنم تصویرسازیش نمیکنه. به شکوفه های بهارنارنج فکر میکنم، به بهار عجول که از نیمه های اسفند دلبری میکنه،به رُستن یاسها و سرسختیشون،شاید اینها نجات دهنده باشن، مثل شعر، مثل ادبیات، کورسوی نوری رو به امید و عدالت، پشت به تاریکی و تباهی.
February 5, 2026 at 10:18 PM
صبح زیر نم نم بارون رفتم پیاده روی، احساس خفه گی داشتم، رفتم سمت مرکز شهر که زندگی در جریانه، مغازه ها یکی در میون بسته بود و شهر خلوت و غمگین بود. یک ساعت و نیم پیاده روی کردم و برگشتم خونه، بارون ریز و هوای تازه کمی حالمو بهتر کرد، تا شنبه که برم دکتر نمی خوام به این توده ی جدیدالظهور فکر کنم./
February 5, 2026 at 9:06 AM
امشب متوجه شدم زیر فک سمت چپم یه توده ی کوچیک هست، اندازه ی یه نخود، با لمس کردن دردناک میشه و با تغییر پوزیشن سرم؛ کمی هم جابه جا میشه. نمیدونم همون ندول هان که ملتهب شدن بخاطر فشار عصبی اینروزها یا یه چیز جدیده. اعصابم بهم ریخته و نگرانم./
February 4, 2026 at 10:04 PM
به دوستم گفتم تا اینجا همیشه مراقب مامان و بابا بودم، تا به این سن رسیدن، هر چه از دستم برمیومد و حتی فراتر از توانم براشون کردم، زندگی خوبی رو گذروندن و دلم نمیمونه پیششون، دخترک هم تکلیفش روشنه: مهاجرت.
اونی که همیشه فداکاری کرد و برای بقیه زندگی کرد؛ خودم بودم و البته بعضا هم نسلی هام.
January 31, 2026 at 3:27 PM
تمام توانمو جمع کردم تا به کارهای ضروریم برسم، انگار کوه کندم، انگار قفل بودن ذهنم نشت پیدا کرده به جسمم، ساعت ها بی حرکت روی مبل دراز کشیدم و‌ خیره شدم به سقف، انگار منتظرم، منتظر چی؟ نمیدونم./
January 31, 2026 at 3:19 PM
میخوام اینجا بنویسم تا خالی بشم، بعد از وبلاگ که دو دهه ازش گذاشته، در هیچ پلتفرمی این اشتیاق و نیاز رو نداشتم، حتی در فیس بوک، چون حالم مثل دو دهه ی قبل بده اما اینبار به شکل و سیاق دیگری، میخوام منویات و هر چه در این ذهن اشفته و قلب خالی میگذره؛ اینجا بریزم بیرون وگرنه کارم به جاهای باریک میکشه./
January 29, 2026 at 1:27 PM
این دو هفته که نتونستم بیام اینجا؛ به بعضی هاتون فکر می کردم، دلتنگ نوشته ها بودم و اون ادمهایی که نادیده خودمو بهشون نزدیک احساس می کردم. از دل این دست نوشته ها و تبادل نظرها؛ به ادمهایی نزدیک میشیم که شاید تا پایان عمر فرصت دیدارشون دست نده، اما قلبمون رو لمس کردن.
خوشحالم دوباره میخونمتون.
January 27, 2026 at 9:12 PM
Reposted by Arezoo
سال ۲۰۲۰، یک دادگاه در جنوب نیویورک مادورو رییس‌جمهور ونزوئلا را به جرم نارکوتروریسم (تروریسم از طریق قاچاق کوکایین) متهم و محکوم کرد.
امروز دولت امریکا به استناد حکم همان دادگاه مادورو و همسرش را دستگیر کرده است.
January 3, 2026 at 11:20 AM
بعد ماه ها غذای بیرون و غذای حاضری دانشجویی خوردن، دخترک منوی بلند بالایی داده بابت دو هفته ای که اومده پیشمون، شب اول: لازانیا.
با ما باشید.
January 1, 2026 at 8:23 PM
هدیه ی اصحاب.
موقع تماشای این منظره، به دوستانی در اینجا که در ایران نیستن فکر می کردم، یکی یکی اسم هاتون از ذهنم گذشت و اینکه دلتنگی برای وطن چه طعمی داره؟!
خودم وقتی میرم سفر، هیچ وقت دلتنگ نمیشم، اما نمیدونم دوری همیشگی از وطن چه طعمی داره، به همه تون فکر میکنم.
December 31, 2025 at 12:51 PM
آسمان کلیر از چند جهت... چه هوایی!
December 30, 2025 at 6:57 AM
۱/ اومدم دیدن دخترک، اولین بار بود که یک ماه همو ندیدیم، رفتم خوابگاه دنبالش و رفتیم ناهار خوردیم، پاساژها رو گشتیم و خرید کرد، یه کافی شاپ نشستیم و قهوه خوردیم، بهش گفتم عمه شام منتظرمونه؛ گفت من میرم خوابگاه و فردا بعد دانشگاه میام دیدنتون، از اینکه از اونجا راضیه و دوستان خوبی پیدا کرده خوشحالم
December 28, 2025 at 11:08 PM
کله ی صبح بیدار شدم و بی دلیل یادم اومد سی سال پیش، پسر همسایه هر روز صبح گل میچید از باغچه شون و زنگ ما رو میزد و‌ گلها رو میذاشت دم درو فرار میکرد! یه بار یه دسته ی پر و بزرگ نرگس گذاشته بود و چون میترسیدم برش دارم فکر کنه ازش خوشم اومده برشون نداشتم، هر سال فصل نرگس اینو یادم میاد چون عاشق نرگسم.
December 24, 2025 at 3:34 AM
همیشه از نگرانی های بی مورد مامان در مورد خودم و زندگیم شاکی ام، اما خودم واقعا شبیه مامان شدم. زنگ زدم به دخترک صداش گرفته بود؛ گفت خواب بودم، نگران شدم نکنه سرما خورده باشه، ده تا راهکار دادم و وقتی قطع کردم ده تا پیام فرستادم! اگه این شباهت به مامان نیست، پس چیه؟! نکن زن.
December 21, 2025 at 10:46 AM
فیلم influencer رو دیدم و با افکاری اشفته تر می خوابم.
December 18, 2025 at 10:56 PM
دخترک از غذای سلف دانشگاه خورده و مسموم شده! امشب رفته درمونگاه بس استفراغ شدید داره، دارم دق می کنم که دورم ازش. بهش میگم بار دومه مسموم شدی، چرا از غذای سلف خوردی؟! میگه هوس قیمه کرده بودم مامان!:((((
یادمه اولین بار که قدم گذاشتیم شهید بهشتی، بهش گفتم حتما غذاش سالم و خوبه، چون دانشگاه خوبیه!
December 16, 2025 at 9:12 PM
اولين جلسه ي تراپی خوب بود، ناخوداگاه روی موضوعی که الویت دومم بود بیشتر صحبت شد، الویت/مشکل اولم این بود که بهش گفتم بی نهایت به پدرم وابسته ام و بیماریش رو به وخامته و پر از ترس و اضطرابم. ازش رد شد یا چی نمیدونم، به چیزهای دیگه ای پرداخت. خوشبختانه تونستم باهاش ارتباط بگیرم و ازش خوشم اومد.
December 16, 2025 at 8:05 PM
بابا رو بردم سونو، چند قدم مونده به پارکینگ زیر نم‌ نم بارون سلامه سلانه قدم زدیم، هوا خنک و دلپذیر بود و بارون ریز می خورد توی صورتمون، به درخت های کهنسال و بلند پیاده رو نگاه کردم و فکر کردم چقدر خوشبختم این لحظه ها که هنوز بابا هست!
December 11, 2025 at 9:04 PM
زلزله اومد، با احساس تاب خوردن بیدار شدم!
December 9, 2025 at 12:59 AM
اینروزها احساسات عجیبی رو تجربه میکنم، غم، امید و هراس. نوشتن در اینجا آرومم میکنه، تنها پلتفرمیه که درش فعالم، میخوام بیشتر بنویسم از اینروزها و از بابا. میخوام اینجا با صدای بلند فکر کنم، مثل ایام وبلاگنویسی؛ اخرین بار اونجا چنین احساس خوشایندی داشتم و خوشحالم که اون تجربه تکرار شده.
December 6, 2025 at 9:01 PM
پرستار بهم میگه بابا تمام روز بی حاله، ناهار نمی خوره و گرفته ست، اما صدای ماشین شما رو که میشنوه سرحال میشه و از جاش بلند میشه، یاد پیرارسال افتادم که بابا کووید گرفته بود و توی خونه به اکسیژن وصل بود، پرستاری که ازش مراقبت میکرد؛ بهم میگفت به خدا تا شما میاین عدد اکسیژنش بالا میره و من می خندیدم./
December 6, 2025 at 3:38 PM
۱/ فراموشی بابا شدیدتر شده، مثل بچه ها لج میکنه، گاهی هم در قالب یک دیکتاتور مثل ایام قدیم. امروز حس کردم واقعا بریدم، باید بابت یکی از داروهاش سی میلیون واریز میکردم، اصرار داره سی هزار تومنه! میگم پدر من، مگه میشه داروی به این مهمی سی هزار تومن باشه؟ زیر لب زمزمه میکنه، سه هزار تومن، سی هزار تومن
December 6, 2025 at 9:10 AM