lvshere.bsky.social
@lvshere.bsky.social
برای اساتید خمیرترش (دوستام) عکس فرستادم کریتیک کنن بگن چیکار کنم بهتر شه؛ فقط بوجم کردن 😅
یکی‌شونم گفت I’m really impressed!
خیلی مشکوکن… نکنه بعد از این همه سال به چرخه هورمونی من مسلط شدن؟
دوستان، استرس خبرهای آخرهفته رو تبدیل کردم به نون خمیرترش؛ و واقعا چه پروسه‌ی قشنگی داره نون‌پزی.
بعد همینجوری که تو شیش و بش بود که وسایلش رو بخرم یا نه، عصری یه بسته از دوست قشنگم رسید درِ خونه، پر از وسایل ادایی نون‌پزی با خمیرترش 🥲
January 5, 2026 at 5:41 PM
دوستان، استرس خبرهای آخرهفته رو تبدیل کردم به نون خمیرترش؛ و واقعا چه پروسه‌ی قشنگی داره نون‌پزی.
بعد همینجوری که تو شیش و بش بود که وسایلش رو بخرم یا نه، عصری یه بسته از دوست قشنگم رسید درِ خونه، پر از وسایل ادایی نون‌پزی با خمیرترش 🥲
January 5, 2026 at 5:17 PM
روز دراماتیکی بود: با اخبار ونزوئلا از خواب که پاشدیم. مردی رفت باغبانی، من افتادم به جون خونه، یهو اومد تو و گفت: «یه چیزی تو چشممه». حدود یکی دو ساعت با چشمش ور رفتیم، هی ببند، باز کن، چپ، راست… در نهایت رفتیم ارجنت کر و به خیر گذشت.
رفتیم دارو رو از داروخونه بگیریم، دیدم خانم داروساز زیر روپوش/
January 4, 2026 at 3:23 AM
۲۰۲۵ واقعا سال سختی بود.
مادرعزیز همسرم رو از دست دادیم. دیدن غمش بعد از رفتن مادرش، و ناتوانی من از اینکه مطلقا کاری از دستم برنمیومد، خیلی سنگین بود. برای خودم هم سخت بود، برام خیلی عزیز بوده و هست، و جایش واقعا خالیه.

۲۰۲۵ سال سوگ، تاب‌آوری و وصال شد، وصال با عزیزانمون که بودنشون واقعا مرهم‌ بود.
January 1, 2026 at 5:41 PM
خیلی از ایجیسم به بزرگترهای مجلس رنج می‌برم. دیشب تولد کسی بودیم، اینقدر این سنش رو و اینکه رسیدی به سن فلان رو باهاش مسخره‌بازی دراوردن که نگو، چندجا هم جلو مام‌بابای دوستمون هی گفتن وااای زن هفتاد ساله فلان، پیرزن و پیرمرد بیسار! یه دور از اونا شاکی میشم یه دور از خودم که (از شرمم) هیچی نگفتم.
December 20, 2025 at 10:51 PM
با اینکه معمولا خیلی خندونم، گویا RBF (resting bitch face) شدیدی دارم؛ ترکیبی از ژنتیک و یادگار سال‌های جنگ دائمی با مزاحمت‌های خیابونی در ایران: یه قیافه جدی، متمایل به اخم. از اون طرف، وقتی بغض می‌کنم از تماس چشمی فرار می‌کنم که اشکم درنیاد، و همین باعث میشه آدما ناخودآگاه ازم فاصله بگیرن، خیلی بده.
December 18, 2025 at 9:51 PM
واقعا مگه آدم از زندگیش چی میخواد؟؟
December 18, 2025 at 9:46 PM
خیلی همش گریه دارم دوستان، واقعا این چه زندگی‌ای بود.
December 18, 2025 at 9:45 PM
یهویی بعد از چند هفته که این موضوع رو تو ذهنم پس زده بودم، دیشب یهو فکر این‌که داستان اومدن و سر زدنِ مامان اینا به اینجا ممکنه برای همیشه مختل بشه، چنان راه گلوم رو بست که نگو!!
عجب ماجرایی شده واقعا. یعنی تو هر قدم این مهاجرت گفتیم دیگه به اینجا رسیدیم و راحت شد ولی افتاد مشکل‌ها.
December 17, 2025 at 6:20 PM
اومدم کتاب «تراکتور اوکراینی» رو از کتابخونه قرض بگیرم، دیدم کتابخونه اوهایو بی‌صف می‌ده ولی باید پین بزنی. هر پینی هم زدم قبول نکرد. ایمیل زدم، قربون سر و دمشون هم رفتم، لیساخانم تشکر کرد و گفت: «اگه خودت تونستی پین درست کنی که هیچ، وگرنه متاسفانه چون دیگه اینجا زندگی نمی‌کنی کاری نمیتونم بکنم برات»
December 10, 2025 at 2:52 PM
خیلی خیلی برادرم رو دوست دارم؛ واقعا حیف که کم می‌بینمش و اینقدر سهم ما از زندگی کمه.
توی دنیای موازی، نزدیک هم زندگی می‌کنیم و کلی چیزهای ریز و درشت روزمره رو باهم قسمت می‌کنیم. با همه‌ی اینا، خیلی خوشحالم سالمیم، می‌تونیم سفر کنیم و هرچند کم، همدیگه رو ببینیم. دلم از دور و نزدیک بهش قرصه.
December 8, 2025 at 5:12 PM
وقتی این مرد بی‌تاب و دلتنگ مادرش می‌شه، از شدت غم از خودم عصبانی می‌شم که چرا این‌قدر مستأصل و بی‌چاره‌ام و کاری ازم براش برنمیاد. الهی دردش به سرم… چقدر جای مادر عزیزش کنارمون خالیه. واقعا خیلی عزیز بوده و هست.
November 17, 2025 at 6:58 AM
اومدم دنبال این مرد فرودگاه. عاشق اون انتظار فرودگاهم؛ تماشای ذوق و بی‌تابی و اشک شوق ریختن آدم‌ها. یکی از قشنگ‌ترین حس‌هاست.

واقعا جایی هست که هم‌زمان این‌قدر پر از امید باشه و این‌قدر پر از درد و جدایی؟
November 15, 2025 at 3:48 AM
مامان برام عکس و فیلم فرستاده،با دوستاش رفتن بیرون یه کافه وسط جنگل، تو راه هم زدن و رقصیدن!
میگم چه باحال و معلومه خیلی خوش گذشته، میگه: “آره، فلانی‌جون که اومد دنبالمون بریم تا کافه‌هه، یهو زد کنار گفت شراب دست‌ساز آوردم، بخوریم دور هم تو ماشین بعد بریم” واقعا سوشال لایف و ساپورت سیستم مامانم ۱۰/۱۰!
November 12, 2025 at 6:34 PM
تندی اومدم خونه که تا روشنه برم بدوم. ولی چون یهو تاریک میشه، vest و چراغ هم برداشتم. وسط دویدن یه ماشین واستاد، شیشه رو داد پایین و با هیجان گفت: «باریک‌الله دختر که این چیزمیزهای امنت رو به خودت وصل کردی، وگرنه ما آدمای مسن اصلاً نمی‌بینیمتون! این فصل سال هم از سر هر خیابون یهو یه دونده سبز میشه!»🥲
دوستان حقیقت تلخ و سنگین بود. دیگه غروب تا چندماه میشه قبل ۵ برای ما🥲
November 12, 2025 at 2:44 AM
دوستان حقیقت تلخ و سنگین بود. دیگه غروب تا چندماه میشه قبل ۵ برای ما🥲
November 11, 2025 at 2:40 PM
رفتم این زن رو دیدم و واقعا ثانیه ثانیه معاشرتمون گوشت شد به تنم. حظ کردم حظ🥹
November 10, 2025 at 5:04 AM
ویکند واقعا بر شما مبارک دوستان، برنامه‌ام اینه برای خودم واین باز کنم و پیتزا بپزم و فیلم زرد بذارم🥰
November 8, 2025 at 1:01 AM
یه کاری که براش سه هفته دور خودم چرخیدم و استرس گرفتم که سرش به یکی از سینیورهامون زنگ‌ بزنم رو انجام دادم. تماس دو دقیقه‌ای بود😱 دو د ق ی ق ه!!!
واقعا من بزرگترین دشمن خودمم گاهی!
November 8, 2025 at 1:01 AM
دوستان مسیج دادم بریم قهوه؟ با ما باشید 🥲
دوستان! فعلا در مرحله اورتینک کردنم. دیشب به این مرد میگم مسیجم رو که دیده (بعد چندساعت) فقط قلب زد، نکنه نمیخواد. این مرد گفت نه غصه نخور، حتما سرش شلوغ بوده و روز درازی داشته :))))))))))))
امروز از نگرونی جیبی‌ام استفاده کردم and I asked my laser technician out 🤭
November 7, 2025 at 5:43 PM
ددلاین داریم، یه سری چیز رو داریم ریویو میکنیم. دیدم “د” هنوز ریویوش رو نفرستاده، اومدم با توپ پر (شما بخون ایمیل پسیو اگرسیو) فالوآپ کنم دیدم ایمیل زدم سلام راجر! چرا واقعا؟ دو هفته هم گذشته!!
شما چه هنرهایی دارین، برام هنر رو کامنت کنین (ادابازی زیرپوستی!!! اینفلوئنسرها برا اینترکشن گرفتن)
November 4, 2025 at 11:34 PM
دوستان! فعلا در مرحله اورتینک کردنم. دیشب به این مرد میگم مسیجم رو که دیده (بعد چندساعت) فقط قلب زد، نکنه نمیخواد. این مرد گفت نه غصه نخور، حتما سرش شلوغ بوده و روز درازی داشته :))))))))))))
امروز از نگرونی جیبی‌ام استفاده کردم and I asked my laser technician out 🤭
October 31, 2025 at 3:06 PM
امروز از نگرونی جیبی‌ام استفاده کردم and I asked my laser technician out 🤭
October 31, 2025 at 12:30 AM
Reposted
دوستان واقعا یه جای بزرگسالی هست که مرگ مگر اثر‌ کند، من همونجاشم الان.
October 5, 2025 at 3:16 AM
برای دوست قشنگ وجترینم آبگوشت بی‌گوشت پختم. خیلی نگران بودم بی‌مزه بشه ولی خیلی خوب شد!
بس‌که صبح که با مامان‌بابا حرف می‌زدم، بابا که حسابی این دوستم رو دوست داره گفت: «اووووخی، آخه اون دیگه چه آبگوشتیه؟ طعم نداره!» اصرار و صداصرار: «براش از آبگوشت اصلی یه کم بی‌گوشت بذار کنار، حداقل یه کم مزه بگیره!»🤭
October 26, 2025 at 7:19 AM