ازین پس همیشه قبل هشت میرم باشگاه.
ازین پس همیشه قبل هشت میرم باشگاه.
حرف نمیزنم به احترام زیستی که خودم هم توش نقش داشتم و با هم کلی وقت گذروندیم.
حرف نمیزنم به احترام زیستی که خودم هم توش نقش داشتم و با هم کلی وقت گذروندیم.
پس از شنیدن استدلال دیگران، با مهارت تمام ضعفهایشان را شناسایی میکنیم، اما مشکلات خودمان را نمیبینیم.
پس از شنیدن استدلال دیگران، با مهارت تمام ضعفهایشان را شناسایی میکنیم، اما مشکلات خودمان را نمیبینیم.
تا اینجا باید کل لایف استایلم عوض شه اگه میخوام زنده بمونم. 🤣
با دلار ۹۰ تومنی داروهایی که باید مصرف کنم، هر دو ماه یک بار، صد تومن میشه.
عالیه همه چی.
چقدر مریضیهای مختلف رو تجربه کردم و فهمیدم دیگه سنم داره میره بالا و اگه سبک زندگی رو عوض نکنم، قطعا به فنا میرم. مشکلات خونوادگی عجیب غریب.
ولی از دل همهی اینها فعلا زنده بیرون اومدم و زمین باز هم دور خورشید چرخید و ۲۰۲۵ شد.
تا اینجا باید کل لایف استایلم عوض شه اگه میخوام زنده بمونم. 🤣
با دلار ۹۰ تومنی داروهایی که باید مصرف کنم، هر دو ماه یک بار، صد تومن میشه.
عالیه همه چی.
چقدر مریضیهای مختلف رو تجربه کردم و فهمیدم دیگه سنم داره میره بالا و اگه سبک زندگی رو عوض نکنم، قطعا به فنا میرم. مشکلات خونوادگی عجیب غریب.
ولی از دل همهی اینها فعلا زنده بیرون اومدم و زمین باز هم دور خورشید چرخید و ۲۰۲۵ شد.
چقدر مریضیهای مختلف رو تجربه کردم و فهمیدم دیگه سنم داره میره بالا و اگه سبک زندگی رو عوض نکنم، قطعا به فنا میرم. مشکلات خونوادگی عجیب غریب.
ولی از دل همهی اینها فعلا زنده بیرون اومدم و زمین باز هم دور خورشید چرخید و ۲۰۲۵ شد.
خوشبختانه استارتش رو زدن و یه الک بزرگ دارم آدمهای دورم رو میزنم.
خوشبختانه استارتش رو زدن و یه الک بزرگ دارم آدمهای دورم رو میزنم.
دومینووار دکمهی خیلیها داره زده میشه.
غدهی سرطانی بودن در لباس دوست و همکار.
دومینووار دکمهی خیلیها داره زده میشه.
غدهی سرطانی بودن در لباس دوست و همکار.
غدهی سرطانی بودن در لباس دوست و همکار.
به جای استفادهی درست ازین نجات، دارم تمام تلاش خودم رو میکنم همه چی رو بگا بدم.
به جای استفادهی درست ازین نجات، دارم تمام تلاش خودم رو میکنم همه چی رو بگا بدم.
خاطراتی دارن یادم میافتن که خیلی عجیبن.
مثلا یادم افتاد دبستان زنگ میزدم به همنیمکتیم و هی میخواستم داغدان داشدان صحبت کنیم.
هنوز این اخلاق رو دارم ولی با زید جان.
خاطراتی دارن یادم میافتن که خیلی عجیبن.
مثلا یادم افتاد دبستان زنگ میزدم به همنیمکتیم و هی میخواستم داغدان داشدان صحبت کنیم.
هنوز این اخلاق رو دارم ولی با زید جان.
واقعا طلسم شده بودیم اینقدر سواری دادیم بهشون و نفهمیدیم؟!
واقعا طلسم شده بودیم اینقدر سواری دادیم بهشون و نفهمیدیم؟!