از سرزمین گوجههای سبز، اثر هرتا مولر.
از سرزمین گوجههای سبز، اثر هرتا مولر.
سفارت تلفن جواب نمیده. کنسولگری میگه به ما چه. سیستم ثبت احوال و نمیدونم چی واسه انتقال وکالت قطعه. دارالترجمه میگه یه هفته با تاخیر مدرک رو میده چون سیستم سنام قطعه.
مملکت لاشخور و کفتار.
سفارت تلفن جواب نمیده. کنسولگری میگه به ما چه. سیستم ثبت احوال و نمیدونم چی واسه انتقال وکالت قطعه. دارالترجمه میگه یه هفته با تاخیر مدرک رو میده چون سیستم سنام قطعه.
مملکت لاشخور و کفتار.
«این جلف بازیا چیه دیگه همهش به قیافهات ور میری؟ به دانشگاهت برس!»
و با این مضمون تموم کرده:
«همینه که ایران شده هاب سکسورکریِ خاور میانه.»
«این جلف بازیا چیه دیگه همهش به قیافهات ور میری؟ به دانشگاهت برس!»
و با این مضمون تموم کرده:
«همینه که ایران شده هاب سکسورکریِ خاور میانه.»
« استاد! همین حالا! همین حالا یک بند به دور شکمم ببند وگرنه به هزار و دو و ششصد و هفتاد تکه تقسیم میشوم!»
« استاد! همین حالا! همین حالا یک بند به دور شکمم ببند وگرنه به هزار و دو و ششصد و هفتاد تکه تقسیم میشوم!»
ای امید من و عهد ت سراسر همه باد
نکنی یک طرف از قصهی من هرگز گوش
نزیم یک نفس از غصهی تو یک دم شاد
یاوری نیست که به خصم تو بردارم تیغ
داوری نیست که از هجر تو بستانم داد
و الخ.
یک روزی انقدر حوصله داشتم که اینها را میفرستادم برای آن دیلاق؟ واقعا؟
ای امید من و عهد ت سراسر همه باد
نکنی یک طرف از قصهی من هرگز گوش
نزیم یک نفس از غصهی تو یک دم شاد
یاوری نیست که به خصم تو بردارم تیغ
داوری نیست که از هجر تو بستانم داد
و الخ.
یک روزی انقدر حوصله داشتم که اینها را میفرستادم برای آن دیلاق؟ واقعا؟
یه پویشِ «دوشهای آب سرد چها بعد از ظهر» راه میانداختم. آدمها تجربهی زیر آب و بعد از آب رو مینوشتند و ماه به ماه هم تغیرات وزن، سایز، خلق و خو، و ... رو ثبت میکردند. لابد بامزه میشد.
یه پویشِ «دوشهای آب سرد چها بعد از ظهر» راه میانداختم. آدمها تجربهی زیر آب و بعد از آب رو مینوشتند و ماه به ماه هم تغیرات وزن، سایز، خلق و خو، و ... رو ثبت میکردند. لابد بامزه میشد.
یاد اون آزمایش خیلی عجیب افتادم که آدمها رو تنها میگذاشتند و میگفتند هر وقت افکارت اذیتت کرد به خودت شوک الکتریکی بده.
یاد اون آزمایش خیلی عجیب افتادم که آدمها رو تنها میگذاشتند و میگفتند هر وقت افکارت اذیتت کرد به خودت شوک الکتریکی بده.
گفت «چرا متوجه نیستی؟ این داره میره تو یه قارهی دیگه، یه زندگیِ جدید برای خودش بسازه. مشکلاتشم خودش حل میکنه از این به بعد. ما دیگه هیچ کاری باهاش نداریم. بسکن.»
یه رشتهی باریک دلخوشی داشتم به خانواده؛
اونم ازم گرفت.
گفت «چرا متوجه نیستی؟ این داره میره تو یه قارهی دیگه، یه زندگیِ جدید برای خودش بسازه. مشکلاتشم خودش حل میکنه از این به بعد. ما دیگه هیچ کاری باهاش نداریم. بسکن.»
یه رشتهی باریک دلخوشی داشتم به خانواده؛
اونم ازم گرفت.