خیلی تهی خیلی الکی
خیلی تهی خیلی الکی
که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع کن
با من رجوع کن
به ابتدای جسم
به مرکز معطر یک نطفه
به ابتدای جسم
به لحظه ای که از تو آفریده شدم
۸ دی زادروز فروغ فرخزاد✨
که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع کن
با من رجوع کن
به ابتدای جسم
به مرکز معطر یک نطفه
به ابتدای جسم
به لحظه ای که از تو آفریده شدم
۸ دی زادروز فروغ فرخزاد✨
خزینه تهی به که مردم به رنج
خداوندگار سخن
(عطار)
خزینه تهی به که مردم به رنج
خداوندگار سخن
میدونم که اولین هسته عشق و علاقه خانواده است
بخاطر همین تهی از احساسات میشم همون وقتایی که لازمه بروز بدم خودمو
میدونم که اولین هسته عشق و علاقه خانواده است
بخاطر همین تهی از احساسات میشم همون وقتایی که لازمه بروز بدم خودمو
پیشاپیش بابت مزخرفات نژادپرستانه تا تحقیرآمیز مخم درد میکنه.
بلوندی سخنگو پیشاپیش گفته کمونیست داره میاد کاخ سفید.
بیشعور تهی مغز بیسواد.
پیشاپیش بابت مزخرفات نژادپرستانه تا تحقیرآمیز مخم درد میکنه.
بلوندی سخنگو پیشاپیش گفته کمونیست داره میاد کاخ سفید.
بیشعور تهی مغز بیسواد.
باد نامش را در میانه راه میقاپد
و بر شاخهی آلو بنی میبندد
لبم در سایه است، خورشید بر سنگها میتابد
او تنها سایهی خیالی است که بینام مانده
باد در حفرهی تهی دهان، بر زبان میگذرد
نامش فراموشم میشود.
باد نامش را در میانه راه میقاپد
و بر شاخهی آلو بنی میبندد
لبم در سایه است، خورشید بر سنگها میتابد
او تنها سایهی خیالی است که بینام مانده
باد در حفرهی تهی دهان، بر زبان میگذرد
نامش فراموشم میشود.
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
#شریعتی
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
#شریعتی
جویبار لحظهها جاریست...
جویبار لحظهها جاریست...
دری در روشنیِ انتظارم رویید.
خودم را در پسِ در، تنها نهادم
و به درون رفتم: اتاقی بیروزن، تهیِ نگاهم را پر کرد.
سایهای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسیِ خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگیام در جای گمشدهای نوسان داشت
دری در روشنیِ انتظارم رویید.
خودم را در پسِ در، تنها نهادم
و به درون رفتم: اتاقی بیروزن، تهیِ نگاهم را پر کرد.
سایهای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسیِ خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگیام در جای گمشدهای نوسان داشت
یکی انباشته از مردم،
و دیگر تهی...
احمدرضا احمدی
یکی انباشته از مردم،
و دیگر تهی...
احمدرضا احمدی
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
خداوندگار سخن
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
خداوندگار سخن
جرعه ی جانم باقیست
آخرین جرعه ی این جام تهی را
تو بنوش تو بنوش...
t.me/inradiosky/871
جرعه ی جانم باقیست
آخرین جرعه ی این جام تهی را
تو بنوش تو بنوش...
t.me/inradiosky/871
البته که میدونم ایراد از منه که زود واسه آدمها اشکی میشم ولی دلم خواست قصهاش رو بدونم.
البته که میدونم ایراد از منه که زود واسه آدمها اشکی میشم ولی دلم خواست قصهاش رو بدونم.
تهی درونش شبیه گیاهی بود
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند
وجودش تلخ شد
خلوت شفافش کدر شده بود
بیراهه ای را پیمود
من آنجا بودم
از پنجره فرود آمد
سینه ام را شکافت و به درونم آمد
از شکاف سینه ام نگریست.
درونم تاریک و زیبا شده بود
خودم را در مرز رویا میدیدم.
تهی درونش شبیه گیاهی بود
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند
وجودش تلخ شد
خلوت شفافش کدر شده بود
بیراهه ای را پیمود
من آنجا بودم
از پنجره فرود آمد
سینه ام را شکافت و به درونم آمد
از شکاف سینه ام نگریست.
درونم تاریک و زیبا شده بود
خودم را در مرز رویا میدیدم.
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان